X
تبلیغات
رایتل

به پایان آمد این دفتر ... شروع شد لکن آن دفتر اینجا  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 11:26 ب.ظ

اینجا به پایان رسید! دوران خوبی بود، خدانگهدار! ( شاید دوباره برگردم فعلاً این روزها اوضاع خوب نیست ایراد نگیرید) 


و


برای سلامی دوباره به آدرس جدیدم سر بزنید:


آدرس جدید غارتنهایی تنهاترین پسردنیا http://tanhataren-pesar.blog.ir


 


لطفا دیگه توی این وبلاگ کامنت نگذارید، ممنون!


استخر  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 10:30 ب.ظ

در یک اقدام متحیرالعقول رفتم استخر یک ساعت خیلی حال داد خستگی و بی حصلگیم در رفت سرحال شدم باید سعی کنم بیشتر برم . اما بازم تویی استخر این فکر و خیال ها دست از سرم برنمیداشتند ... فکر های مزخرف 

برنامه ریزی  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 08:33 ب.ظ

تنبلی باید بذارم کنار و یک برنامه‌ریزی درست و درمون برای خودم بکنم. برنامه باید شامل : استخر + برنامه نویسی +کتاب خواندن + زبان انگلیسی + درس های دانشگاه 


برای غلبه به تنبلیم باید اجبار بالا سرم باش وگرنه حاضر به انجام هیچ کاری نیستم 

خطا  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 08:29 ب.ظ

خطا کردم دوبار دریک روز خیلی بد 

علاف  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 02:58 ب.ظ

از ساعت یک تا حالا علاف کلاس تاریخ تحلیلی بعد الان کاغذ زدن کلاس ِِ این آخوند برگزار نمیشه... برم خونه استراحت بعد بشینم پای لب تاپ کدنویسی 


هان راستی کارت دانشجوی گرفتم خیلی هم خب

چُلاق ِِ مغرور  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 11:18 ق.ظ

پای چُلاق ِ داشتن دردی ِ ، برای فرار ازش خود را به لودگی زدن حماقت محض است ، حماقت ی که این سال ها انجام داده اَم ِ ... حماقتی که زندگی م را نابود کرده،  مگر قرار نشد که یک چُلاق ِِ مغرور باشی نه یک چُلاق ِِ لوده ِ ... اینگونه برای فرار از لودگی باید مغرور بود 

امروز شنبه س  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 07:46 ق.ظ

امروز یکشنبه ست اما انگار صبح شنبه اول مهر هم است اصلاً داغون و له م... 

صبح اول صبح ریاضی عمومی ۲ اونا دوساعت ونیم یک درس مزخرف که ازش متنفرم  ... 

تا حالا اصلا نخوندمیش البته ناگفته نمونه هیچ درسی تا حالا نخونده ام هرچی بوده اگر تمرین داده بودن حل کرده ام همین 


نکنه امروز شنبه ست من اشتباه اومدم... 

شبه آکل و ماکول  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 06:07 ق.ظ
دیشب که تا ساعت چهار و خورده ای بیدار بودماز درد و فکر و خیال ،  یه یک ساعت خورده ای که خوابیده ام بابا بیدارم کرده میگه پاشو نماز صبح بخوان بعد نماز یادم افتاده استاد آخوندمون مال درس تاریخ تحلیل یک تحقیق داده درباره "  شبه آکل  و ماکول " به من چه اگه یه ادم یه ادم دیگر رو بخوره ( ازیا از هم متلاشی بشه )  و اون آدم ناقص بشه فردا قیامت چطوری زنده میشه ؟ اینا که برای من درمون درد پا یا مشکلات زندگیم نمیشه نشستم تحقیق در آورده ام الان هم میخواهم برم برای خودم یک نسکافه درست کنم که توی دانشگاه گیج خواب نباشم

همه ی ما به یک لیلی محتاجیم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 03:56 ق.ظ

آدم ها وقتی به جایی از زندگی شان می‌رسند ربطی به سن و سال ندارد و یا جنسیت به یک لیلی محتاج می شوند کسی که بیاد داخل زندگی شان و بشود انگیزه ای نفس کشیدن شان، راه رفتن شان، هدف اینکه صبح به چه دلیل از خواب برخیزند. برخی این لیلی را تفسیر به منجی آخر زمان و برخی در بدست آوردن پول و هر کس به گمان خودش این لیلی را در زندگی ش وارد میکند... برخی هم لیلی شان ورود یار به زندگی شان تفسیر می‌کنند که او بیاد و آن ها را از حالت رخوت و سستی نجات دهد،آن شود انگیزه بیدارشدن صبح شان، انگیزه‌ای که بخندد، غمگین نباشد... 

و خوش به سعادت کسانی که لیلی در زندگی شان هست و اینکه این لیلی منجر شود به عشق ابدی و ازلی،عشقی که سراسر روح و زندگی باشد و لحظه، لحظه آرامش و لذت بردن... 


بعد از خواندن این متن (  لینک)  

پایان  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 01:43 ق.ظ

مرگ پایان همه چیز هست حتی درد 

خطا  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 در ساعت 01:02 ق.ظ

خطا کردم فقط دو روز پاکی از روزی که از تهران برگشتم حالم بدتر از قبل شده حال روحیه ام بهم ریخته لعنت به چلاق بودن

خونه ای خاله  چاپ

تاریخ : شنبه 8 آبان 1395 در ساعت 09:07 ب.ظ

رفتیم ظهر بعد ناهار خونه ای خاله مامان به دستور بابا دو تا گونه ای چلتوک خریده بود از پارسال رفتیم دادیم آسیاب تا چلتوک رو برنج کنند ... پسر خاله گله کرد چرا تلفن هاشو جواب نمیده ام گوشیمو در اورده ام نشونش داده ام که شماره شو بلاک لیست گذاشتم ناهار شد گفت چرا؟ گفتم فعلا همه چیز دایورت به تخمم چپ م 

پاییز خر است زمستان خر تر است  چاپ

تاریخ : جمعه 7 آبان 1395 در ساعت 05:04 ب.ظ
پاییز و زمستان فصل های که ازشون متنفرم ... نمیدونم چرا ملت میگند پاییز خوبه فصل عشق و عاشقی ... البته حق هم دارند درد که ندارند که با سرد شدن هوا دردشون بیشتر بشه دنبال این هستند که یک عشقی بدست آورند و از زندگی لذت ببرند اما ما چلاقا ، ما زشتا ، ما درد داره برامون پاییز ، زمستان یادآوری درد کشیدن و تنهاهایست ...

ناهار پل خواجو  چاپ

تاریخ : جمعه 7 آبان 1395 در ساعت 04:31 ب.ظ

ناهار با مامان و بابا رفتیم پل خواجو یعنی مامان غذا نپخت رفتیم بیرون غذا گرفتیم و رفتیم پل خواجو ناهار خوردیم من بعد ناهار رفتم زیر پل قدم زدم زیر پل خواجو و بعضی مواقع پل سی و سه چل یکسری اقا جمع میشوند آواز میخوندند این سری یک اقای جوان خیلی صدای قشنگ ی داشت و میخوند خیلی لذت بردم شانس گند

گوشیم شارژ نداشت فیلم بگیرم ... این توریستها مثل ندید بدیدها وایساده بودن به دیدن و فیلم و عکس گرفتند بنده های خدا در رفتند از دست شون


+ لعنت به درد چا هیچوقت قرار نیست دست از سرم برداره

خودم نیستم در لحظه ای که باید باشم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 6 آبان 1395 در ساعت 10:37 ب.ظ

نشستم توی اتاقم روی صندلی جلوی لب تاپ کدنویسی کنم اما نتیجه اش میشه خطا کردن... خودم جسمان دارم یک کار میکنم اما روح و فکر و روان توی سرزمین رویاها و خیال هاست... توی این سال ها میشه بهمین صورت بوده نمیدونم برای توقف خیالی پردازی چه باید بکنم 

خطا  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 6 آبان 1395 در ساعت 10:23 ب.ظ

خطا کردم  دوبار در یک روز

پیاده‌روی دوست دارم بفهم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 6 آبان 1395 در ساعت 08:01 ب.ظ


امروز بعدازظهر رفتم بیرون پیاده‌روی کردم به ساعت گوشیم یک ساعت و چهل و هشت دقیقه یعنی سه کیلومتر اعصابم بهم ریخته وقتی عصبیم یا پیاده‌روی یا خرید درمانی و کتاب... از دم در استخر رَدِ شدم ولی نرفتم بپرسم که کی سانس استخر دارند پیش خودم گفتم آخه چُلاق ِِ و تنها رو چیو به استخر رفتن از دم در استخر برگشتم.. الان هم دراز کشیدم روی مبل و شدیدا پام درد میکند اما از لحاظ روحی داغون ترم 

خطا  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 6 آبان 1395 در ساعت 03:23 ب.ظ

خطا کردم 

دل داری دادن به خود  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 6 آبان 1395 در ساعت 12:29 ب.ظ

وقتی ادم تنها باشه و کسی رو نداشته باشه برای اینکه باهاش حرف بزنه شروع میکنه برای خودش دنیایی خیالی ساخت و با خودش حرف زدن دیشب که از تهران برگشتیم اصلا حالم خوب نبود ... با خودم حرف میزدم و گریه میکردم و خودمو دلداری میدادم ...

+ همه چیز درست میشه گران نباش ! 

- درد همه تمام میشه فقط باید بخواهی !

+ یعنی اینکه خودم رو خلاص کنم ؟

- اوهوم 

+ بهترین راه برات

- اما بدونن که من همیشه در کنارت م و دوستت دارم 

+ منم دوستت دارم ، دوست خیالی گلم که همیشه در کنار من هستی 

مُرده اَمِ  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 6 آبان 1395 در ساعت 10:17 ق.ظ

من مُرده ام زمانی که به دنیا آمده ام یک مُرده بود اما این جسم قبول نکرده که یک مُرده را دنبال خودش می کشد فقط منتظر اینم که جایی بشود که جسمم هم باور کند و به قبر بسپاردم 

پایان سفر بی نتیجه به تهران  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 6 آبان 1395 در ساعت 02:49 ق.ظ

تازه رسیدیم خونه اومدم روی تختخوابم دراز کشیدم و دارم فکرمیکنم تمام اتفاقات اخیر این چند سال و بالاخص حرف های آقای دکتر (  لینک)  خسته ام اما درد لعنتی نمیذاره بخوابم و همین‌طور فکر و خیال... راستی از امشب بازم تایمر پاکی را راه انداختم امیدوارم این  مرتبه آخر باشه که صفرش میکنم...


 بعدشم از دیروز با خودم قول و قرار گذاشتم هر چی خرج می کنم تویی گوشی یادداشت کنم فعلاً یک تهران برای یک دختر سیصد و خورده ای خرج برداشت... خب معلوم طبق قانون همیشگی بابا حساب کرد اونوقت چطور من میتونم خرج زندگیم رو به این وضعیت جسمانی بدم. 




طبابت آقای دکتر  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 در ساعت 06:54 ب.ظ

قبل از اینکه برم دکتر با بابا گرسنه مون بود رفتیم توی یک سالن غذاخوری نزدیک مطب دکتر ناهار خوردیم، موقعی که توی ساختمانی که مطب دکتر بود منتظر آسانسور بودیم، آقای دکتر رو دیدیم و تقریباً باهاش رفتیم توی مطب، یک کمی که نشستیم منشی گفت برای این که زیاد معطل نشوید بروید عکس رادیولوژی بگیرید خودش زحمت کشید رفتیم رادیولوژی عکس گرفتیم بعد که نوبت مان شد رفتیم توی مطب دکتر، دکتر اول به عمد از روی دیوث ی اسم دکتر جاکشی که از شش ماه گی زیر نظرش بودم و عمل کرد رو به جایی اسم من گفت من توی این جور مواقع فقط ساکت میشم و توی صورت طرف با نفرت و خشم زُل ِ میزنم بعد که حالت منو دید لبخند زد و گفت آقای فُلانی خوبی گفتم نه آقای دکتر خیلی بدم و درد دارم... دکتر گفت توی چندین بار عمل کردی و بصورت مادرزادی و خدادادی پات اینجوری پس درد طبیعی بعد یکسری نسخه پیچید 

۱ - از راه رفتن طولانی مدت خودداری کنم. (  دکتر نمیدونه من عاشق پیاده‌روی هستم. ) 

۲ - از پله رفتن خودداری کنم. ( نمیدونه دانشگاه و خانه ای ما پله زیاد دارد) 

۳ - حتماً از توالت فرنگی استفاده کنم. 

۴ - حتماً روی تختخواب بخوابم. 

۵ - از پیاده‌روی، روی سطح شیب دار خودداری کنم. 

۶ - نشستن روی زمین خودداری کنم. 


* گفت به هیچ وجه نباید ورزش نباید بکنی بجز استخر رفتن باید انجام بدی فقط استخر همین استخر 

گفت اگر این ها رو رعایت کنم این وسیله ای مصنوعی که توی پاهام هست که باید هر ده سال یکبار عوض شود می‌شود پانزده یا بیست سال. 

برگشت به اصفهان  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 در ساعت 06:00 ب.ظ

دارم برمیگردم ترمینال که برام اصفهان دکتر معاینه کرد و همان حرف های همیشگی رو زد 


* مفصلاً بعد در موردش مینویسم 

بارانی از کثافت  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 در ساعت 09:37 ق.ظ


زندگی یعنی بارانی از کثافت و در این میان هنر تنها چیزیست که داریم !

              ماریو بارگاسا 


پس نوشت: زندگی یعنی بارانی از کثافت و تنها هنری که باید کسب کنیم این است که خود آغشته به کثافت نشویم. آری زندگی پس زمینه ای غم زده و دردناک از دورانی تاریک است ....


حرکت به سمت تهران  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 در ساعت 09:06 ق.ظ

دارم با بابا میرم ترمینال که برم تهران ببینم چی میشه؟ دکتر چی میگه 

اتفاق افتاده دیروز دانشگاه  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 در ساعت 08:28 ق.ظ

نمیدونم شاید باورم اشتباه باشه دیروز صبح توی دانشگاه استاد خانم " م " رو دیدم خیلی صمیمی و دوستانه تر آز قبل باهام سلام احوال پرسی کرد ... بار دوم هم که بازم دیده ام ش بهمین نحوه... بعد سر کلاس درس هعی میگفت آقای " ف " درس رو متوجه شدی، یا دوباره بگم، حالت خوب ِ نمیخواهی بری بیرون... بعد کلاس بچه‌ها هعی میگفتند رضا استاد " ف " خیلی تحویل ت میگرفت چی شده؟ گفت هیچی؟ به خدا؟ شاید فقط استاد " م " از آن دسته آدم هاست که به همه آدم ها احترام می‌گذارد و لبخند می‌زنند بدون هیچ چشم داشتی و شاید هم از آن دسته آدم هاست که دوست داره به آدم های که مشکل جسمی دارنند لطف ( محبت  ) تا پیش خودش بگه چه آدم خوبی هستم، خدایا شُکرت بخاطر سالم بودنم... بهرحال  نمیدونم شاید چون منو بخاطر همین که چندباری توی این مدت دیده من از کلاس ها اومدم و روی زمین نشسته بودم و حالم خوب نبود ِ... اما خب دوست ندارم کسی بهم ترحم کنه به هر دلیلی  ... شاید نباید وقتی درد دارم به روی خودم بیارم... 

خطا  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 در ساعت 01:53 ق.ظ

خطا کردم فقط چهار روز پاکی 

مشغولیات جدید  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 4 آبان 1395 در ساعت 11:52 ب.ظ
موضوعی  بعد جوری ذهنم رو مشغول به خودش کرده که پاک همه چیز رو در من بهم ریخته میدانم یک موضوع احمقانه و یک سوءتفاهم است اما مثل خوره دارد از درون نابودم میکند شاید در موردش تویی وبلاگ نوشتم البته با رمز

بلیط  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 4 آبان 1395 در ساعت 10:42 ب.ظ

فعلا از طریق اینترنت بلیط اتوبوس گرفتم برای فردا صبح دوتا برای خودم و بابا بریم تهران ببینینم چی میشه ؟

دکتر بی دکتر  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 4 آبان 1395 در ساعت 08:17 ب.ظ
برای بار چندم دکتر عقب افتاد چون الان دوتا از دایی ها اینجا خونه ای ما هستند و خاله هم از روستا اومده پیشمون ... من فردا بعدازظهر نوبت دکتر دارم در همین حد تخمی و تخیلی وقت دکتر من عقب افتاد برای بار چندم

تنهائی خوب است  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 4 آبان 1395 در ساعت 12:37 ب.ظ

به شخص ِ تنهائی رو دوست دارم به  این خاطر تنهائی در ابتدا بخاطر مشکلات جسمانیم بود اما الان به این نتیجه رسیدم که بهترین هدیه ای ست که یک آدم با شرایط جسمی میتونه داشته باش ِ درست ِ که بعضی از مواقع میام و غر میزنم که تنهائی خر است اما در اصل و در واقع از این ِ تنهائی لذت می برم. 

ارائه خر است  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 4 آبان 1395 در ساعت 10:39 ق.ظ

امروز سر درس ارائه یکی از بچه ها که قبلاً در موردش نوشته بودم نتونست حرف بزنه و زبون ش گرفت و به اته پته افتاد... نکنه منم اینجوری بشم زمانیکه نوبت م شد... دیگه این ارائه چی بود افتاد به جون ما اَهِ 

ارائه  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 4 آبان 1395 در ساعت 08:06 ق.ظ

امروز ساعت نُه کلاس شیوه و ارائه داریم البته نوبت من دوماهه دیگر است امروز از صبح در مورد موضوع م فکر کردم و توی ذهنم تمامم حرف های که باید بزنم رو میگفتم انگار سرکلاس هستم و دارم ارائه میدهم. 

گزارش امروز دانشگاه  چاپ

تاریخ : دوشنبه 3 آبان 1395 در ساعت 10:21 ب.ظ

توی این چند مدت کوتاهی که میروم دانشگاه با یک پسر ترم بالای آشنا شدم که برنامه نویس حرفه‌ای چندبار بیشتر توی محوطه دانشگاه ندیدمیش امروز که لب تاپ برده بودم توی سایت دانشگاه نشستم و داشتم آهنگ گوش میدادم زد روی شانه ام و گفت وقت تو هدر نده یکسری فیلم آموزشی بهم داد و گفت کار کن طراحی سایت حرفه‌ای گفت هم برای ترم سوم و هم برای کار پیدا کردن،گفت جاوا رو هم راهنمایی ت میکنم برای یادگیری چیکار کنی. 


نمیدونم چرا بعضی از آدم ها اینقدر خوب و با محبت هستند و بعضی ها هم برعکس که آدم ِِ از همه ی آدم های اطراف متنفر میشم. 

منم شروع کردم به کار کردن با فیلم های آموزشی به امید خدا قصد دارم هر وقت آزاد پیدا کردم بشینم به دیدن فیلم ها. 


امروز فقط بعدازظهر کمی سایت های که نباید برم رفتم که ایکاش نرفته بودم کمی با خودم ور نرفتم اما خطا نکردم اما بعد امروز روز سوم پاکی همین جور باید ادامه پیدا کند دعا کنید برام... 



کیش و مات  چاپ

تاریخ : دوشنبه 3 آبان 1395 در ساعت 08:57 ق.ظ

کل زندگیم و دو، دوتا میکنم و چهارتا نمیشه! یه گذشته ضعیف و یه آینده مبهم وخانواده ای که خیلی کاری از دسشون بر نمیاد!  بجز اینکه فقط نظاره گر باشند... 

خلاصه گند زدم  ! این خلاصه حالمه ! و قطعا هیشکی نمیفهمه دردم و حالمو ! و هیچیم حالم و خوب نمیکنه فعلن ! و نسخه ها بقیه روم جوابی نداره ! چون از جایگاه خودشان نظر می دهند بی توجه به وضعیت گذشته و فعلی من.. 

 باید خودتو سرگرم کنی ! شل کن بابا!  باید رودر روی خونوادت بایستی ! وقتشه از بابات سهم بخای ! تهدیدشون کن !! چرا فکر میکنی سالمی ! زندگی همینه دیگه !

اینا حرفایی که میشنوم و حالم و خوب نمیکنه که هیچ ،حالت تهوع بهم دست میده! 

پ.ن : یکی باید دستم و بگیره ! یکی باید راهی نشونم بده! یکی باید... باید یه راهی باشه...

روز دوم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 2 آبان 1395 در ساعت 06:47 ق.ظ

دارم میرم دانشگاه توی راه هم دارم روز دوم آموزش زبان نصرت رو گوش میدم 

برچسب‌ها: زبان

سیگار آروم م میکنه  چاپ

تاریخ : یکشنبه 2 آبان 1395 در ساعت 01:30 ق.ظ


+چرا  سیگار می کشی آخه؟

- سیگار نمیپرسه چرا، سیگار اسکرین شات نمیگیره ، سیگار طعنه نمیزنه بهم ، سیگار خودش میسوزه ولی آرومم میکنه، سیگار خسته نمیشه ازم، سیگار نمیگه از درد کشیدن ت خسته شدم بس کن رهام کن... سیگار آروم م میکنه

داستان کوتاهی از زندگی من  چاپ

تاریخ : یکشنبه 2 آبان 1395 در ساعت 01:13 ق.ظ

دو نامه در صندوق پستی‌اش بود، بدون برنامه یکی را باز کرد و کم مانده بود از خوشحالی سکته کند.برنده‌ی جایزه‌ی ۵۰۰هزار دلاری لاتاری شده بود.

برگشت به خانه تا با تلفن به خانواده خبر برنده شدنش را بدهد و حین گفتن خبر برنده شدن نامه‌ی دوم را باز کرد، جواب آزمایش سرطان خونش مثبت بود.



برگرفته از صفحه گوگلپلاس Wickie Gattuso

+در همین حد بدشانس و خوش هستم خوشی با یک درد مضمون همراه... خوشحالی اینکه دانشگاه میرم اما درد هست درد پا 

خوابم میاد  چاپ

تاریخ : یکشنبه 2 آبان 1395 در ساعت 01:01 ق.ظ

زندگی تخم تر از این هم میشه از زانو درد خوابم نمیبره ولی شدیدا گیج خوابم، صبح هم ساعت شش باید از خواب بیدارشم هفت ربع کم از خونه بزنم بیرون برم دانشگاه... 

 

عجب  چاپ

تاریخ : شنبه 1 آبان 1395 در ساعت 02:44 ب.ظ

‏یعنی در این توی ارتباط برقرارکردن ضعف دارم که همه ی ملت فهمیدن 

فرقی نمیکنه پسر یا دختر از روبه‌رو شدن با آدم ها واهمه دارم واهمه‌ای که...


پیرو این پست 

من دوست ندارم این زندگی رو  چاپ

تاریخ : شنبه 1 آبان 1395 در ساعت 12:44 ق.ظ

امروز ( جمعه)  رفتیم عیادت دایی بزرگ مامان که مریض احوال و بیمارستان بستری بیماری قلبی، کهولت سن و گویا یک پشه ناقل بیماری گزیده بودش. خیلی خوشحال شد رفتم دیدن ش من هم همین طور و ایضا همسرش چون وقتی به دنیا آمدم و برای همه دردسر ساز بودم از جمله این دو نفر !  دایی خوشحال شد که بالاخره منو دید بعد مدت ها به ظاهر خوشحال م و میخندم اما خنده‌ای که از گریه بدتر 


موقعی که توی بیمارستان بودیم با پسرهای دایی کمی بیرون اتاق ایستاده ایم به حرف زدن چون خیلی اتاق شلوغ بود بیشتر اقوام آمده بودند مثلاً بزرگ خاندانه... یکی از پسراش میگفت زود زن بگیر و طبقه ای بالای خونه تون زندگی کن تا داداش ات نیمودن بشیند و بندازند بیرون ( خونه ای ما سواره و پیاده س)  چرا باید این جوری باشم که هر کس و ناکس برسه بخواهد نصیحت م کنه لعنت به چلاق ی پا 

خطا  چاپ

تاریخ : جمعه 30 مهر 1395 در ساعت 01:09 ب.ظ

خطا کردم 

گودزیلا وار  چاپ

تاریخ : جمعه 30 مهر 1395 در ساعت 11:11 ق.ظ

آبجی زنگ زده با مامان حرف زده به من میگه دوست دختر پیدا نکردی میگم نه دخترش که کلاس اول ِِ از اون داد میزنه دایی بیام برات پیدا کنم... هعی ببین من چی میکشم هعی... یه گودزیلا بیاد این حرف بهم بزنه

احساس متناقض  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 29 مهر 1395 در ساعت 12:07 ب.ظ
متناقض ترین احساس من روی زمین   به خاطر آدمایی که تو زندگیم دارم که نه میتونم خودشون رو تحمل کنم و نه دوریشون.
البته با تشکر از پدر و مادرم که قهرمانان دنیای احساسات متناقض من هستند.  مادری که من را بخاطر مریضی خودش ِ سرزنش می‌کند هر لحظه و پدری که احساس می‌کند در قبال من بخاطر چُلاق ِ بودنم مسئول ِ و همین موضوع باعث شده من آزادی زیادی در زندگی م نداشته باشم... 

سرنوشت مال ادم سالم هاست ما چُلاق ِ یه جوری یه بلای سرمون میاد  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 29 مهر 1395 در ساعت 02:30 ق.ظ

سرنوشت مال شما آدم سالم ها، خوشگلا ما چُلاق، زشتا همین جوری ی بلایی سرمون میاد که بشیم دسته اول   وقتی بدبختی ما رو  دیدین خدا رو شکر میکنن که اونجور نیستن... و یا اینکه کسایین ( از دسته اول) که با دیدن بدبختی ما چُلاقا، زشتا ناراحت بیشن که چرا اونا حق یه زندگی آرومو ندارن...




خطا  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 29 مهر 1395 در ساعت 01:27 ق.ظ

خطا کردم 

من چقدر تنهام!!!  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 در ساعت 04:59 ب.ظ

من چقدر تنهام!!! ,ولی این تنهایی رو .... بی خیال مهم نیست هیچ چیزی برای یک ادم با شرایط و موقعیت های من مهم نیست

خطا  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 در ساعت 02:30 ب.ظ

خطا کردم فقط سه روز پاکی 

لعنت به چای چلاق  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 در ساعت 01:10 ب.ظ
به طور اتفاقی این وبلاگ [  لینک ]  رو تویی وبلاگ های به روز شده ای بلاگ اسکای دیدم اینجوری که متوجه شدم وبلاگ یک دختر خانومی که پدری داره که دارای معلولیت جسمی س و نمیتونه مخارج زندگی خانواده اشو تامین کنه خب... بی خیال ... ترس منم بعنوان یه معلول همینه که نتونم از پس مخارج خانواده ام بربیام ... گرچه الان هم همین طوریم و خانواده جورمو میکشند ... وقتی پول نداشته باشی زندگی برات یه گوه ، اون پیش میره تو میزنی درجا ... این درجازدن وقتی بیشتر میشه که یک نقض عضو هم داشته باشی بیشتر میشه و گوه تر میشه

مصیبت  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 27 مهر 1395 در ساعت 12:21 ب.ظ

امروز سر کلاس حالم بد شد پام گرفتم یک کم بلند شدم ایستاده ام یکی از بچه ها سر مسخره بازی گفت استاد حال فلانی بد شده استاد بهم گفت از کلاس برم بیرون از کلاس اومدم بیرون دم در کلاس نشستم زمین یه کمی پام حال اومد پاشدم رفتم سر کلاس بچه‌ها یک جوری نگاه میکردند شاید من اشتباه می کنم بهرحال کلاس تموم شده الان هم منتظر نشستم روی زمین تا کلاس بعدی شروع بشه... لعنت به پای چلاق، لعنت به زمین سرد 

( تعداد کل: 1216 )
   1       2       3       4       5       ...       25    >>