X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
زمان ثبت : چهارشنبه 13 آبان 1394 در ساعت 11:20 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : تنهاترین پسردنیا
عنوان :

اوضاع بد....


برچسب‌ها : درد، درد پا، تحقیر، بغض، گریه، خفت، مغازه، داداش، ابجی

بابا و داداش اینا رفتند خونه ی آبجی یعنی مغازه رو که بستیم یکراست اونا رفتند اونجا منم اومدم خونه اصلا حالم خوب نیست درد دارم لب تاپ رو بعد از مدت ها دوباره روشن ش کردم و نرم افزار نصب کنم که شروع کنم به کار کردن... 

داداش امشب داشت بابا درباره من حرف میزد من دور ایستاده بودم کم و بیش صداشونو میشنیدم داداش میگفت من هیچ کاری انجام نمیدهم و حواسم به کار نیست.... خب من با این پا درد در حد توانم کار میکنم توی مغازه بیشتر نمی‌توانم... خب خیلی دلم گرفتم وقتی این حرف ها رو میشنیدم بغض بدی گلومو گرفتم طبق عادت این سال ها توی موقعیت های این جوری لبخند احمقانه ای زدم ولی الان که رسیدم خونه رفتم حموم و زیر دوش آب گرم زار زار گریه کردم اگر منم سالم بودم شرایط زندگیم فرق میکرد دیگر این قدر خفت و خواری نمیکشیدم و تحقیر نمیشودم.... امشب هم با گریه از درد پام و دلم باید ببخوابم...البته اگر بتونم.... 



فعلاً باید بشینم پای لب تاپ و تلویزیون فوتبال رو ببینیم تا بابا بیاد..... 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :